المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
716
مروج الذهب ( فارسى )
جماعتى از اهل مدينه بعلى پيوستند كه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين از آن جمله بود از طايفه طى نيز سيصد سوار سوى وى آمدند على از ربذه نامه بابو موسى اشعرى نوشت كه مردم را براى حركت آماده كند اما ابو موسى آنها را بماندن ترغيب كرد و گفت « اين آشوب است » و چون خبر بعلى رسيد قرظة بن كعب انصارى را حكومت كوفه داد و بابوموسى نوشت « اى جولازاده از حكومت ما كناره گير و دور شو كه اين اول رفتار نامناسب تو نيست و از تو چيزها ديدهام » آنگاه على با همراهان خود برفت تا در ذىقار فرود آمد و فرزندش حسن را با عمار بن ياسر بكوفه فرستاد تا مردم را به حركت وا دارند و آنها از كوفه با هفتهزار و بقولى ششهزار و پانصد و شصت كس از مردم آنجا بيامدند كه اشتر از آن جمله بود وقتى على ببصره رسيد بقوم مخالف پيام فرستاد و آنها را بنام خدا قسم داد ولى آنها در كار جنگ اصرار داشتند . از گفته ابو خليفه فضل بن حباب جمعى از ابن عايشه از معن بن عيسى از منذر بن جارود نقل كردهاند كه گفته بود وقتى على رضى الله عنه به بصره آمد از سمت طف وارد شد و به زاويهء آمد و من به نظاره او برون شدم دستهاى در حدود يك هزار سوار پيدا شد و پيشاپيش آن يكى بر اسب سپيد سوار بود و كلاه و لباس سپيد داشت و شمشيرى آويخته بود و پرچمى داشت و كلاه آن گروه غالبا سپيد و زرد بود و در آهن و سلاح فرو رفته بودند گفتم « اين كيست ؟ » گفتند « اين ابو ايوب انصارى يار رسول خدا صلى الله عليه و سلم است و اينان انصار و غير انصارند » آنگاه سوارى ديگر بيامد كه عمامه زرد بسر و لباس سپيد بتن داشت و شمشير آويخته و كمانى به شانه داشت و پرچمى همراه او بود و بر اسبى سرخموى سوار بود و نزديك هزار سوار بدنبال داشت گفتم « اين كيست ؟ » گفتند « خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين » آنگاه سوارى ديگرى بر ما گذشت كه بر اسب سياهرنگ سوار بود و عمامه زردى بسر داشت كه زير آن كلاهى سپيد بود و قباى سپيد براق بتن